|
عبور نمناک مه و خُرده باران برف آسا در هوای خاکستری پرچشم انداز آن سوی پل زن دونده ی صبحگاهی را به شکلِ اسبِ در تاخت برمن می نماید ! زن که می دود خرده باران برف آسا در توأمان ِ صدای ِ اُپرا خوان ِ مینیاتوری چین بوی ِ غریب ِ نا ـ در ـ کلام آمده ای را در هوا می پراکنَد . آن جا در عبور نمناک مه و خرده بارانِ آن سوی پل چیز هایی به شعر می شود که من فکر می کنم آن زن دونده ی صبحگاهی نطفه ی نخستین کلام را در گام هایش می دود ! آن سوی پل همیشه ابژه ای هست تا سوبژکتیویته های من با من یکی شود . حالا ببین که شعر چه گونه در گام های زن می دود و پاییز ِ درخت چه گونه بر چمن سبز در آن سوی پل به زرد می رود ! حالا ببین زن و درخت و اسب در عبور مه چه گونه به شعر می روند . حالا بین که شعر چه گونه از چشم من به چیز ها می رسد ! آن سوی پل چشم انداز یکسره شاعرانه است ! شهریار دادور ـ استکهلم 7 نوامبر 2009 17 آبان 88
ترانه ای برای تولد" میترا " کمند از پای من بردار ببین آهوی ِ صحرایم مرا تا خواب و رؤیا بَر ببین ماهیِ دریایم به باغم گر رها سازی قناریِ غزل هایم و گر در کوه باشم من پلنگِ ماهِ شب هایم چو" عیسا " یم تو باشی تو به پیش تو چو ترسایم تو شاه بیت ِغزل هامی اگر من بی سر و پایم برای شعری از چشمات منِ شاعر به رؤیایم فقط تنها تو گر باشی همه را جمله یک جایم و گر نه بی تو هیچم هیچ که یعنی" خویش " تنهایم ! شهریار دادور ـ استکهلم 5 نوامبر 2009 15 آبان 88
صبور می گذرد پاییز بر آستان درخت و برگ ِچرخان ـ بی هیچ شتابِ رسیدن آرام درهوا پشت و رو می شود در انعکاس آفتاب غروب که زرد را به نارنجی و نارنجی را به زرد و ارغوان تبدیل می کند ، و چشم انداز رو به روی من از این سوی پل به آن سوی پل شاعرانه تر می شود ! مفهموم دیالکتیک از نظر " لوکاچ " حالا مفهوم تر می شود وقتی در تفسیری از " جان و شکل " راه به جهان " کیرکه گار" می برَد که گاهی دل سپردن به امر محال محال را یقینی تر از پیش پرداخته های ذهن می کند ! صبور ِ آرام ِ پاییز در آن سوی پل درخت را بر من تجسم یک شعر کرده است . امر ِ محال ِ شعر حالا در درخت بر من مجسم است ! شهریار دادور ـ استکهلم 29 اکتبر 2009
هگل خدایگان و بنده ، یا خواجه و بنده را به مثابه ی دو متضاد رو در روی هم قرار می دهد تا از طریق بر نمایاندن شان فلسفه را در جایگاهی قرار دهد که پیش از آن هیچ فیلسوفی این همه کشاف و تیز وبینا ، انسان را از پسِ مقولات وبحث های اسکولاستیک به مثابه ی موضوع اصلی تاریخ در میان نیاورده بوده است ! خواجه و بنده تبلور نگاه ژرف هگل است به تاریخ و سیر پیشرفت آن که به اعتقاد او" تاریخ پیشرفت آزادی ست به سوی آگاهی . " در خواجه و بنده" من " از هر دو سو موضوع اصلی نگاه هگل است به تاریخ و انسان . پس بپردازیم به آن . زمینه نبرد میان دو " من " حالا فراهم آمده است ؛ گفته شد که خود آگاهی صورت پذیرفته شده ی غیرِ خود است و بالعکس ! یعنی هر دو سو بر منِِ خویش از طریق دیگری به رسمیت شناخته شده اند ، اما این شناسایی هنوز کامل نیست ، زیرا یکی دیگری را به مثابه ی " چیز " و وسیله می شناسد و دیگری بر خود چنین می قبولاند که از خویش بگذرد ؛ آن گونه که جهان و هرچه در او هست را وانهد و تسلیم اختیار کند . اما آرزو که چالشگر ِ جان او ست بر او آن لاقیدی را نمی بخشد و به میدان نبرد تا پای جان می کشاند اش . خواجه بر خود پذیرفته است که صاحب همه چیز است و می داند که " من "اش از سوی بنده به رسمیت شناخته می شود ، اما در این میان بنده که در نگاه او به مثابه ی شیئی جلوه گر است ، نیاز ِ باز شناسی او را برآورده نمی سازد ؛ زیرا که شیئی فارغ از ذهنیت باز شناسی خویش است ! پس باید بنده نیز به امر آگاهی از خود برسد . اما این امر ، یعنی آگاهی بنده از خود ، خواجه را از سریر سلطنت اش به زیر می کشد . چه گونه ؟ با "کار " اش ! خواجه نیازمند کار بنده است ، اگرچه خود صاحب همه چیز است ؛ اما چیزها توسط دیگری به مثابه تولید به شکل در می آیند و همین شکل پذیری چیز ها ست که در مفهوم کار ، امر باز شناختی بنده را در نزد خواجه به مثابه ی من او محقق می سازد ! این تحقق دو جانبه اگر چه در نبرد تا پای جان پیش رفته است ، اما هیچ یک با از میان بردن دیگری به خود نمی رسند ؛ به یک تعبیر با کشته شدن هر یک از دو سو آن دیگری به باز شناسی خود نمی رسد ، چه هر دو سوی درگیر هر یک آینه ی باز نمایی آن دیگری است ! البته که در این نبرد خواجه ی نیازمند ، با پذیرش مفهوم کار که تجسم یافته گی بنده را در شکل خارجی کار یعنی" کالا" به نمایش می گذازد ، شکست خویش را پذیرفته است ، اما جایگاه پیشین اش را هنوز از دست نداده است و در جلوه ای دیگر نبرد را پیش می برَد ! کار اگر چه مفهوم تجسم یافته گی بنده است ، اما هنوز بنده از قید موانع آگاهی برای خود خلاصی نیافته است . در نزد هگل این خلاصی تنها در آگاهی محض حاصل می شود . آن شکل از آگاهی که از نفی همه ی آگاهی های ِ پیشین حاصل می آید ! انجامی که آغاز رهایی انسان به امری برای خود است . زیرا به باور هگل محصول کار به مثابه ی عینیت یافته گی اش در شکل کالا و قرار گرفتن آن در مناسبات نابرابر از بنده جدا شده است و دیگر متعلق به او نیست . به یک معنا از خود بیگانه گی بنده از کار او ضرورت نبرد را تا آگاهی محض در پیش روی تاریخ انسان قرار می دهد ! کاری که با مارکس و دریافت اش از مفهوم از خود بیگانه گی هگلی ، در چالشی تازه از روند آگاهی و رهایی انسان پی گرفته می می شود !
هگل می گوید : " خود آگاهی تنها در خود آگاهی دیگری به اقناع خویش دست می یابد " اما همین خود آگاهی و آینه سان بودِ دیگری که" من " از طریق او کشف می شود ، در رابطه ای آزاد و همسو و هماهنگ شکل نمی گیرد ، شکل گیری اش در پیکاری برای مرگ و زندگی نمود می یابد ! خود آگاهی دومین مرحله ی اودیسه ی ذهن در جست و جوی " من " است . در این مرحله چیزها از آن گونه که بر من مکشوف اند به در می آیند ، از این ـ این جا ـ و ـ اکنون در می گذرند تا در گونه یی متفاوت تر که نه این و نه آن است برای من به ظهور برسند . این جا " کلی" در تمام هستی اش به نمایش در می آید ، به این معنا که امور واقع در جزئیات اش هم قابل تعریف و تجربه پذیر است . امر واقعی از طریق دانشی که بر آن مترتب است شناخته می گردد ! این جا و در این مرحله امر واقعی چیزی فی نفسه و برای خود نیست ، به یک تعبیر آن یقین حسی پیشین حالا به درون من راه برده است و از هستی " در خود " به هستی " برای من " تبدیل شده است . اما همین دریافت از این که چیزی باید به هستی برای من باشد ، من را در چالش با خود که من کی ام و این که آن هستی رو در رو به هستی برای من تبدیل شود ، ورطه ای را بر من می گشاید که همانا این او کیست و این من چه گونه باید در برابر او به اثبات برسم ! این جا دو وجه شناخت از شناخت یقین حسی متمایز گشته است . ادراک و فهم ، که هر یک بر جنبه ای از شناخت خود آگاهی مؤثراند . تأثیرآن ها در یکی از خواص اشیاء می گوید و در دیگری قوانین مترتب بر آن ها را بر من می شناساند . حالا اودیسه ی هگل در جدال بین مرگ و زندگی ، خود آگاهی را به مرحله ای عبور می دهد که تاریخ آغاز می شود . آغاز تاریخ پیدایش دو نمود از من در مقابل هم و رو در روی با هم است که به جدال در می آیند ؛ دو " من " ی که یکی از طریق دیگری و هر دو از طریق پذیرش هم به مثابه ی دو عنصر متضاد و متناقض باهم رودر روی هم اند ! هستی انسان به مثابه ی انسان و پرسش از خود به مثابه ی وجودی برای خود بر او آشکار می شود ؛ و تلاش انسان چیست اگر نه این پرسش است که او خود در حقیقت خود چیست ؟ و کیست ؟ تمثیل تاریخی این پرسش ، حقیقت عینی و رخ داده ی تجربه ی بشری ست ! تجربه ای که اگر چه ظاهراٌ مشترک می نماید و مشترک نیز هست ، اما واقیت اش برای یکی عین حقیقت و برای دیگری ، غیر حقیقی ، کذب و در شکلی از وارونه گی بر او نمایانده می شود .
در عبور از بنده گی ! یک روز پس از شکست شهر ینا در سال 1806 میلادی بود که ارتش پیروز ناپلئون اول در برار این میراث بر انقلاب فرانسه که حالا در ردای امپراتوری همه ی تلاش های آزادی خواهی را در جلوه ی خود مجسم می یافت ، رژه می رفت که هگل نامه ای نوشت و در ان در ستایش او گفت : " امپراتور ، این جان جهان را دیدم که سوار بر اسب از سپاهیان خویش سان می بیند . به راستی احساس شگفتی ست دیدن چنین فردی که این جا در یک نقطه خلاصه شده است و نشسته بر اسب ، برسراسر جهان دست می یازد و بر آن چیره است ! " هنگامی که ناپلئون وارد ینا شد پدیدار شناسی روح به آخرین مرحله ی گذار پر فراز و نشیب خود رسیده بود تا در مطلق محض رنج سال های اضطراب رسیدن ِ روح به آگاهی را به پایان خویش برساند . رنج ریدن ، تنها رنج تلاش ذهنی نبود که در وجودی چون هگل خلاصه می شد ، بلکه رنج نوع انسان بود که می بایست از پس تمام فراز ونشیب های تاریخ به خود برسد و سرانجام دریابد که چیست او و کیست که تفاوت هایش را با دیگر انواع می بیند ، اما نمی داند که چه گونه بر خود واقف شود و خود را چه گونه باید بشناسد ؟ پدیدار شناسی روح نمود گار این مسیر تاریخی ست و این که این مسیر از چه مراحلی می گذرد تا سرانجام " من ِ " انسان از " فرد "گذر کرده باشد و در مسیری قرار بگیرد که از او" ما " یِ تاریخی بر فراز آید . یکی از تفاوت های اصلی فلسفه ی هگل با دیگر فلسفه های پیش از آن در پرداختن به مسئله ی " نفی " است !" نفی سرچشمه و نیروی برانگیزنده ی حرکت تاریخ " است . خواه این حرکت مربوط به فرد به عنوان فرد باشد و خواه مربوط به تاریخ جمعی یک قوم ، ملت ویا یک کشور . نفی در دیالکتیک هگل پایان آغاز است و آغازی ست که باید در در چرخه ی حرکت به سوی پایان ، چیزی را در تجربه در آوَرَد و شکل دهد که آنچه بوده است ، نیست . " مطلق " منزلگاه روندی ست که روح درآن به سامان می رسد . در سیر ِ به سوی سامان آگاهی و مراحل شکل گیری و تجلیات آن بروز می کند و از مرحله ای به مرحله ای خود را در تجربه های خود کشف می کند . این تجربه ها تا از" یقین حسی" و " فهم "از آن برگذرد وبه" خودآگاهی " و دانسته گی مطلق برسد باید از فرد شروع کند ، ازتجربه ی حس در طبیعت بی جان و حالات فرد از چُبود هستی خود به مثابه ی یک هست تا " هست " ی که در نهایت به خود می رسد ! سیر رسیدن در نزدهگل سیرنفی دگری در اثبات خود است و بالعکس نفی خود به مثابه ی موجودی اکنونی در پیشگاهِ دیگری ست که بر هستی غیر اکنون اش صحه بگذارد و بپذیرد که" من" آن "هست " ی ست که باید پذیرفته شود ! اگر تمام این سیر می بایست تادر یک مقوله یا یک نام دانسته شود و این نام در یک انسجام یافته گی به مفهوم برسد ، همانا این نام" آگاهی " ست . اما همین کلیت که برآن است تا تفاوت نوع را بیان کند تا در این تعریف بگنجد باید از شقه شقه شدن های چشمگیر و دوباره به هم پیوسته گی های برگذشته از وضعیت پیشین خویش برگذرد . بر گذشتنی که درهر پاره اش بخشی از" من" به مثابه ی عامل شناسایی برمنِ فرد به ظهور می رسد . یقین حسی آغازگاهِ این مسیر است ! اما پیش از آغازگاه در آمدی بر" من " رخ می کند و در من جوانه می زند : آرزو . . . یا میل و یا ذهن خواهشگر . آرزو تمنای من است ، من اشراف بر خودآگاهی ست . انسان از طریق شناخت من است که به خودآگاهی می رسد . حیوان از مرتبه ی ساده ی احساس فراتر نمی رود . در نزد حیوان" من" به مثابه ی سوبژکتویته مطرح نمی شود ، زیرا که او بر خویشتن آگاه نیست . آگاهی از خویش در انسان است که به پرسش در می آید و از اوست که من به مثابه ی" من "در زبان بر خویش آشکار می شود . اما همین من به خود نمی رسد مگر در آرزو . آرزو من را بر خویش کشف می کند و پرسش از من از آرزو بر می آید . آرزو آغازگاه جست وجو و سیر و نظر در خویش است تا به آگاهی از من منجر شود ! ، به یک معناآرزو رو در رویی با تقابل ها و تضادهایی ست که من را در برابر چیزی قرار می دهد که عامل اگاهی من از" من" است .آرزو انفعال ناپذیر است ، به خویش نمی رسد مگر با نفی آنچه که از آن بر می آید ؛ یعنی باید موضوع خود را نفی کند تا بر آورده شود . نفی وسلبیت از آن وجه ایجابی" من " است . من باسلب دیگری از موضوعیت اش است که به ظهور می رسد . آرزرو تا محقق شود که" من " از آن بیرون آید راهی پر مخافت در پیش دارد که رسیدنِ به آن ،" من " را در شرحه شرحه های گوناگونی بر من کشف می کند . نخستین وادی یقین حسی ست ! در یقین حسی چیزها همان گونه که هستند بر من مکشوف اند ؛ من در موقعیتی " این " ی" این جایی" و" اکنونی" فقط به توضیح چیزها می رسم ! با فاصله از آن ها در زمان و مکان تعریف پذیر کردن نمودشان به امور جزیی به اطلاق در نمی آید و لاجرم نه در تجربه ی آگاهی به تعمیم می رسد و نه در زبان به انسجام در می آید تا به تعریف برسد . از فرط ساده گی و بلاواسطه بودن ، از خود فراتر نمی رود و همین است که در زمره ی تعاریف کلی قرار می گیرد . در یقین حسی که نوعی شناخت است نه جزئیات محض در تعریف اند و نه تصور از آن ها در یک کلیت قابل حصول است ، زیرا که این شناخت به زبان راه نمی بَرد تا به مثابه ی یک تجربه تعمیم پذیر شود ! پس باید از آن گذشت . گذشتن از آن نه در شکلی اراده گرایانه و از پیش در نظر گرفته شده صورت می گیرد ، بلکه پرسش پیش رو در تعریف من از خود همچنان بی پاسخ مانده است ؛ و همین است که آرزو را در انفعال نمی گذارد تا در مسیر راهِ آگاهی به اقناع برسد و تن به سازش با" آنچه " هست بدهد ! آرزو برای این که به" من" ی انسانی برسد باید از جز منِ طبیعی مقابل خویش در گذرد تا خود نیز از طبیعی بودن خلاصی یابد . خارج شدن از وضع طبیعیِ آرزو ، ورود به مرحله ی " خود آگاهی" ست . آرزو در این مرحله است که من را بر من آشکار می کند !
نگذاشتی نگذاشتی تا آمدم که بگویم ماه را ببین که چه آرام ایستاده است در پشت پنجره و تیغه های نور اش چه برق می زند بر میز رو به رو و صفحه ی این کتاب را چه قشنک رج می زند از لای نرده های کرکره ، گفتی : خُب ، که ماه یعنی خیلی شاعرانه است ؟ تا آمدم که بگویم : این گونه نیست چیز دیگری از حکایتِ ماه در سرِ من است کرکره را بستی ! و ماه دیگر به شعرم نیامد و تو نیز بر من بسته شدی . می خواهم بپرسم : تو وماه ِ لُخت و آسمان چه کاره اید وقتی که به شعرم نمی آئید ؟ شهریار دادور ـ استکهلم 10 سپتامبر 2009
به ساحل که نزدیک می شوم گلی می بینم روئیده بر شن ماسه ها و اندام برهنه کرده بر آفتاب تا گرما و لذت یکجا در او ادغام شود . . . ! مرد ـ ماهی منم اغواگری که بود ِ خویش می طلبد و آگنس شیفته جانی ست که با تصور حلقه ی بازوان بر گردن ِ مرد ـ ماهی به تمام خود می رسد ! ناگاه "شور طبیعت فرو می نشیند . . ." دریا آرام است اکنون و آگنس رها شده به خود خودی ست که بر من ظهور می کند ، و من نیز در خود می شوم مرد ـ ماهی یی که با هیچ پیوندی آمیخته نیست ! شهریار دادور ـ استکهلم 1 سپتامبر 2009
4 نزدیک ترین و شاید متأثرترین نظریه پرداز زبیایی جی .آر . کالینگوود است . کالینگوود نیز بر استقلال هنر به مثابه ی امری شهودی ـ حسی و نزدیک به فلسفه نظر داشت . اوتفاوت عمده یی میان تعریف از هنر و صنعت به مثابه ی دهنیتی پیشینی می دید . کالینگوود به کار گیری صرف احساسات را در تبلور چیزی به نام هنر نفی می کند و هر نوع قصد و یا هدفی را که هنر داعیه ی پرداختن به آن ـ برای خود قائل است ، با " ایجاد سرگرمی " و یا " بازی " یکی می داند ! او با به کارگیری واژه ی "جادو " بر آن است تا تفاوت میان ارزش هنر و به کار گیری قدرت احساس را که برای قصد عملیِ ایجاد نوعی ارزش است نشان دهد . هر احساس پیشینی در اثر هنری نافی ذات آن است و این خطا ست اگر تصور کنیم که اثرهنری صرفاٌ برگردان احساس هنر مند پیش از خلق اثر است ! کالینگوود هر تجربه ی پیشینی را فاقد اعتبار در اثر هنری می داند . برای او بیان و تخیل اعتبار عمده ی اثر هنری ست . به این معنا که امری درونی را که در هنرمند با نوعی آشوب همراه ست در قالب اثر هنری بیرونی می کند . به تعبیری " هنر روند کشف خویشتن است ، بیان خود است ! " کالینگوود می گوید :" هنر امری تجملی نیست ، و هنر بد چیزی نیست که بتوانیم با آن مدارا کنیم . خود شناسی اساس هر قسم زندگی ست که فراتر از سطح نفسانی محض تجربه می بالد و به بار می نشیند . . . هر گفتار و کرداری که یکایک ما از خود بروز می دهیم اثر هنری ست . این امر به حال هر کدام از ما مهم است که نباید در این ابراز ، هر قدر هم که دیگران را فریب می دهیم ، خود را فریب دهیم . اگر هر یک از ما در این باب خود را فریب بدهیم ، بذری در .جود خود کاشته ایم که اگر ریشه کن نکنیم ، چه بسا رشد کند و به صورت نوعی شرارت در آید ، نوعی بیماری روح ، نوعی حماقت و بلاهت و ـو دیوانه گی ! هنر بد ـ آگاهی فاسد ، ریشه ی واقعی شّر است !" علاوه بر این کالینگوود با تاریخی کردن کار هنر ، رابطه ی میان هنرمند و جامعه را نه نوعی تعهد و یا مسئولیت ، بلکه با دریافت احساس جمعی از نگاه هنرمند می بیند . هنر را در بی واسطه گی با فرایند های تاریخی توضیح می دهد و همچون کانت بر وجود حس مشترک صحه می گذارد و از این حیث بر اجتماعی بودن هنر تأکید دارد . "کار هنرمند بیان احساسات است . و یگانه احساساتی که او می تواند بیان دارد آن هایی ست که طعم شان را می چشد . یعنی احساسات خودش . . . ! اگر او اهمیتی برای نظر مخاطبان اش قائل می شود ، تنها دلیل اش این است که تصور می کند احساساتی که او سعی در بیان آن ها داشته است میان او و مخاطبان اش مشترک است . به تعبیر دیگر، او کار هنری اش نه همچون تلاشی که خودش می کند ، بلکه همچون کار جمعی به نمایندگی از اجتماعی که به آن تعلق دارد عهده دار می شود !" لغزندگی احساسات و عواطف، گونه گونی تخیل و بیان ، تفاوت تجسم از نگاهی به نگاهی و دریافت فهم از آن چه که در ذهن نسبت به امری عینی می گذرد ، تعریف مقوله ی هنر را مشکل می کند ! اما با این همه هنر مقوله یی ماورایی نیست تا با هر دریافتی از عینیت زدایی قابل توضیح باشد . امری ست انسانی و در ربط با مسائل انسانی ست که تعریف پذیر می شود ! هر چه تحول تاریخ پیچیده گی می آفریند ، پیچیده گی مفاهیم نیز دریافت های ذهن را از مسائل سنگین تر می کند . هنر مقوله یی ذهنی ست که امر تعریف پذیری اش جدای از تحلیل و دریافت عینیت موجود نا ممکن است ، تمام روند تعریف پذیر کردن آن حکایت از پیوند هنر با زندگی انسانی دارد ؛ و لاجرم در ربط با همین مسئله است که تعابیر مختلف را ممکن می سازد ! روند تحولات پس از روشنگری و پیدایی رمان به مثابه ی گونه ی هنری متفاوتی که دنیای نو را به مکاشفه می کشاند و نیز تعمق نگاه و ذهن رمان نویس در خلق بازآفرینی اسطوره های تاریخی و رجعت پذیر کردن جهان ذهن به سرچشمه های زیبایی آفرین تراژدی و درام و قرار دادن انسان مدرن در بطن و پیکره ی دیدن از منظر محتومیت وجودی اش ، مقوله ی زیبایی شناسی را در کشاکش انسان معاصر با مفاهیم سرنوشت ـ اختیار ـ التزام و تاریخی گری به امری ملموس تر با او مبدل کرده است . ما هر تعریفی که از هنر و زیبایی داشته باشیم و به هر مقدار که از خویش و جهان خویش فاصله بگیریم و یا به آن نزدیک شویم ناچاریم با هنر به مثابه ی مقوله یی که مربوط به " ما " ست گفت وگو کنیم ! گفت وگوی ما با جهان مان به هر زبان که باشد ، تاریخی ست و شاید حق با هگل است که درپدیدارشناسی روح می گوید : "فقط انسان دارای قدرت تحقق خود است . دارای قدرت این که در تمام فرایندهای شدن ـ سوژه ی خود تعیین گر باشد ، زیرا فقط او دارای در کی از بالقوه گی و دانشی از انگاره هاست ! " هگل انسان را در برابر خودش قرار می دهد . سهم این نگاه بر تمام فرایند های تحول نظری زیبایی شناسی پس از هگل چندان است که لوکاچ و هایدگر از جمله راه گشای همین نگاه تاریخیگری به مقوله ی هنر در چالش با انواع نظریه های روان شناختی ـ ساختار گرایی ـ پساساختارگرایی ّ شالوده شکنی و تمام نحله های دیگر پست مدرن هستند . هنر با هر دریافتی از آن ، با انسان است که زمینی می شود و وجه زیبایی شناختی آن از تعلقات انسان به دنیای خویش است که معنا می شود .کالینگوود می گوید : " هنر سیر و تماشا نیست ، عمل است . نقش پذیرنده ی صرف نیست ، بلکه نقش همکار است ! " شهریار دادور ـ استکهلم ژانویه 2008 منابع و ارجاعات نقد قوه ی حکم : کانت . ترجمه ی دکتر عبدالکریم رشیدیان تاریخ فلسفه : کاپلستون . گروه مترجمان فلسفه ی هنرها : گوردون گراهام . ترجمه ی مسعود علیا کلیات زیبایی شناسی : بنتو کروچه . ترجمه ی فؤاد روحانی چیستی هنر : اسوالد هنفلینگ . ترجمه ی علی رامین مبانب فلسفه ی هنر : آن شپرد . ترجمه ی علی رامین حقیقت و زیبایی : بابک احمدی جامعه شناسی رمان : جورج لوکاچ . ترجمه ی محمد جعفر پوینده جان و صورت : جورج لوکاچ . ترجمه ی رضا رضایی نظریه ی رمان : جورج لوکاچ . ترجمه ی حسن مرتضوی نقد تکوینی : لوسین گلدمن . ترجمه ی محمد تقی غیاثی
3 نظریه ی زیبایی هگل و راه بردن به فهم آن نه آسان است و نه جدا از فهم فلسفه ی او قابل حصول است . می دانیم که هگل زبانی پیچیده و دیریاب دارد ، به خصوص که این زبان در منطق او که با دقت و فراستی در خور ، در جهت دقیق کردن تعاریف پیش می رود به کمال می رسد ! هگل در فلسفه ی هستی شناسانه اش با توجه به اهمیتی که در تعریف از" تعین " به دست می دهد در پی هنجار کردن و معنا بخشیدن به مقولات در جهت فهم پذیر کردن مفاهیم است . او همه چیز را به کار می گیرد تا" ایده ی مطلق " یا همان" آگاهی محض که رسیدن به کمال کطلوب او ست محقق شود . زیبایی شناسی هگل جدا از دریافت او از فلسفه ی تاریخ اش میسر نیست ، چه او از همین دیدگاه است که مراحل مختلف هنر را می بیند . او بر گذشتن روح از مراحل مختلف آگاهی ـ صیرورت و بر کشیده شدن آگاهی را از مراحل مختلفی که تاریخ در خود دارد از آثار و نشانه ها یی که انسان در این مسیر از خود به جای می گذارد می شناسد که با دریافت وفهم او[ انسان ] از آن مراحل گره خورده است ! همین گره خورده گی در یافت و فهم در آثار و نشانه ها دریافت زیبایی شناسانه ی انسان است از آن چه که می آفریند . بی گمان سهم شناخت شناسی کانتی در فلسفه ی هگل کم نیست ، اما اگر برای کانت زیبایی شناسی با دریافت ها ی ذهنی و تا حدودی فاهمه ای در معنا ست برای هگل ارزش گذاری و هنجار کردن و به معنا در آوردن هنر ـ نظریه ی زیبایی شناسی او را معین می کند ! و این همه برای او که یکی از بلند پرواز ترین فیلسوفان جهان است در جهتی به تعریف گرفته می شود تا ایده ی مطلق او را کمال بخشد . شاید میراث زیبایی شناسی هگل و دریافت های او و آن دستگاه نظری قاعده مند که در منطق او جلوه گر است سرچشمه ی گوارای نوشندگانی ست که بعد ها و در زمان ما به فیلسوفان و نظریه پردازان زیبایی شناسی نام آور شدند . بی شک همه ی نحله های متقاوت نظری در باب زیبایی در دوران بعد از هگلی از تأثیر فلسفه ی او و به خصوص تاریخ و منطق او در امان نماندند . دریافت شگرف و متفاوت مارکس از هگل و به کارگیری نگاه هگل به تاریخ و نیز متحول کردن عناصر دستگاه نظری هگل در نقد تاریخ و فلسفه ی او از جانب مارکس در دریافت های فیلسوفان معاصراز امر زیبایی ـ همه حکایت از تأثیر شیوه و نگاه هگل به هستی شناسی و فلسفه ی تاریخ و هنر او دارد . هنجار پذیر کردن و ارزش گذاری هنر ـ زیبایی شناسی را در تقابل با دریافت های مشخص کانتی قرار می دهد . همین تقابل و چالشگری پایه ها و عناصری را به وجود می آورد که نظریه های زیبایی را از تعاریف پیشینی فراتر می برد ، که پرداختن به همه ی آن ها در حوصله ی این مقال نمی گنجد ؛ اما شاید از این میان تأثیر پذیری بندتو کروچه ، جی . آر . کالینگوود ، جرج لوکاچ ، هایدگر و حتی برخی از زیبایی شناسان و فیلسوفان پست مدرن از تعابیر زیبایی هگل قابل چشم پوشی نباشد ! بندتوکروچه در تقابل با نظریات شلینگ و هگل که به گونه یی بر رابطه ی فلسفه و مذهب در هنر و زیبایی شناسی نظر داشتند و نیز در نقد نگاه طبیعت گرایانه ی تن و ورسم در ایتالیا که هنر را در رابطه با مشاهدات تاریخی و کاوش های متکی بر اسناد می دید و نیز در تقابل فلسفه ی صورت گرایان انگلیسی و پیروان هربارت که هنر را از وجهه ی نظر به علوم ریاضی می نگریستند ـ بر آن است که هنر عبارت از " شهود " است و نیز این که هنر کار خیال است . با این همه کروچه در معنا دهی و معنا یافته گی هنر تاثیر شلینگ و هگل را نه تنها انکار نمی کند بلکه از آن جا که این دو بر شرایط الزامی دانستن رابطه ی خیال با منطق و هنر تأکید داشتند را می ستاید و نزدیک ترین نگاه به نگاه خود می داند . او در جای جای نظریه ی زیبایی اش ، از هگل در پالایش کردن مقوله ی هنر از علوم دیگر و پیوند آن با فلسفه ستایش می کند . اما برای او هنر نه برایندی تاریخی آن گونه که در نزد هگل بود و لاجرم رو به انحطاط و نابودی دارد بلکه در پیوند با در یافت های انسان از هستی خود او قابل توضیح است ! برای کروچه شهود یک عمل نظری ست و بنابراین در نقطه ی مقابل هر گونه کار عملی ست ! او دریافت شهودی را نه راه یافتن به حقیقت می داند و نه به نفی آن نظر دارد . دریافت شهودی برای او اصل دانستن تصور است به اعتبار نفس تصور . تصدیق این نکته که جای تصور جز در عالم معنویات صرف نیست ! کروچه معتقد است با پیدایش نظریه ی سوبژکتیویسم ما برای نخستین بار به طور جدی و دقیق وارد جهان فلسفه می شویم . زیرا پیش از آن فلسفه با ادغام شدن در توضیح پذیر کردن سایر علوم نتوانسته بود به جوهر خود که همانا پرداختن به مسائل روح و محسوسات است برسد ! همین رسیدن به فلسفه به مفهوم حقیقی خویش هنر را نیز در بیان زیبایی شناختی به مفهوم تازه ا ی می کشاند که ما زیبایی شناسی را مربوط به دوران جدید به مثابه ی مقوله ی مستقل و به جوهر خود دست یافته تلقی می کنیم . این استقلال در فلسفه و رسیدن فلسفه به جوهر خود لاجرم هنر را که امری مربوط به محسوسات و ذهنیت است در رابطه ای مفهوم تر به مقوله ی خیال و تصور معنا می کند . چه سرچشمه ی هنر به اعتبار ملحوظ داشتن احساسات و عراطف است که به مثابه ی تجسم اشتیاق و رسیدن به چیزی و نه الزاماٌ کسب آن در ما سر بر می کند ! " هنر اشتیاقی ست که در دایره ی یک تجسم محصور است ، در هنر نه اشتیاق بی تجسم وجود تواند داشت و نه تجسم بی اشتیاق ! " دریافت شهودی هنر برای کروچه آن ضربه ی ناگهانی و بر انگیختنی یی است که تصور از چیزی را در لحظه و آن در ما زنده می کند تا در غرابتی از تعابیر جان بگیرد . " در حقیقت شهود نتیجه ی یک تصور است ، نه یک مجموعه ی نا مربوطی از تصورات که به وسیله ی یاد آوری تصورات کهنه به دست می آید ، یا از این طریق حاصل می شود که انسان به میل خود یک تصور را با تصور دیگر بیامیزد و مثلاٌسر ِ آدمیزاد زا با گردن اسب پیوند دهد و یک بازی کودکانه دست و پا کند ! " کروچه نیز مانند هگل بر وحدت ممضمون و قالب در اثر هنری تأکید دارد و هیچ یک را بر دیگری ارجح نمی شمارد و معتقد است هنر بودن اثر هنری به واسطه ی رابطه ای ست که بین آن ها " قالب و مضمون "وجود دارد ـ یعنی به علت وحدت آن است که اعتبار دارد ! نظریه ی زیبایی کروچه پر دامنه ترین نظریه ی پس از شلینگ ، کانت و هگل است ، آن چنان که هیچ نظریه پرداز دیگری بی تأسی از او در این عرصه اظهار نظر نکرده است .
2 اگر برای افلاتون امر خیر و دست یابی به حقیقت در آثار هنری حائز اهمیت است [ اگر چه او آن را مورد تردید قرار می دهد] اما برای ارسطو لذت و بهره مندی اثر مهم است . زیبایی شناسی ارسطویی با ترجیح جنس در تقابل انتخاب زیباشناختی ، زیبایی عینی واقعی را از زیبایی یی که تنها به میل مربوط است تشخیص می دهد ! برای ارسطو امر زیبا صبغه ای از اخلاق را در خود درارد تا آن جا که گاه تمایز امر زیبا و امر اخلاقی در تعریف زیبایی مشکل می شود . اما با این همه برای ارسطو زیبایی امری ست که با اندازه و نظم قابل سنجش است ! او در فن شعر می گوید : زیبایی مسئله ی اندازه و نظم است ! و بر همین نظر است که اعلام می کند موجود زنده برای آن که زیبا باشد باید در اجزاء اش نظمی وجود داشته باشد ! برخلاف افلاتون ارسطو تقلید را امری غریزی و طبیعی برای انسان می شناسد و بر این باور است که با تقلید و باز نمایی از چیزی ما به نوعی لذت می رسیم که اگر با موضوع آشنایی داشته باشیم به کمک تقلید و باز نمایی از آن به حقیقت موضوع می رسیم . ارسطو در زیبایی شناسی خود با تعریف پذیر کردن تمام جنبه های خلاقیت ذهنی اعم از شعر ، نقاشی ، موسیقی ، تراژدی وکمدی ، در حقیقت آن دریچه ی گشوده ی افلاتونی را به دری گشاده بر نظریه پردازی در چرایی و کارکرد اثر هنری ـ هنرمندی و تأثیرات احتمالی یا یقینی آن مبدل می سازد . بر آیند نظریه ی زیبایی شناسی افلاتونی ـ ارسطویی نظریه ی زیبایی فلوطین است . فلوطین در تقابل با آن ها به وجود آگاهی زیبایی در ذهن هنرمند پیش از خلق اثر توجه دارد . او مثال سنگ پیش از تراش و پس از آن را به میان می کشد . فلوطین به تأسی از ارسطو بر وجه تناسب و اندازه ی نسبت اجزاء به یک دیگر و نسبت آن ها به کل نظر دارد . اما برای او خوش آیندی احساسات و ادراکات حسی از امر زیبا سرانجام به نفی تناسب و اندازه و هماهنگی می انجامد ! می توان گفت که دریافت فلوطین از زیبایی با ربط آن به روح و جان آدمی و نیز راهبرد آن به آگاهی هم صبغه ای از نوعی دریافت عرفانی و شهودی از زیبایی را در خود درارد و هم این که با یکی انگاشتن زیبایی ونیکی بر وظیفه ی اخلاقی از امر زیبا انگشت می گذارد ! به علاوه که زیبایی در نزد فلوطین جدای از مرتبه ی شهودی و عرفانی اش در" جهان معقول " است که به ادراک می رسد . با تعریف پذیر کردن خلاقیت های دهنی توسط ارسطو ست که هنر به تعریفی از خود دست می یابد تا بعد ها " زیبایی شناسی " به مقوله ای از مقولات ذهنی تبدیل گردد . الکساندر گوتلیب باومگارتن با پیش کشیدن نظریه ی " هنر آزاد " تفاوت میان زیبایی هنری و زیبایی طبیعی را بیان می کند . زیبایی هنری و دریافت از آن تبدیل به یکی از اساسی ترین مباحثی می شود که بعد ها و به خصوص پس از دوره ی روشنگری در حیطه ی تفکر تمام فیلسوفان گنجانده می شود و هر فیلسوف و نظریه پرداز زیبایی شناسی و هر منتقد و شاعری و یا هنرمندی به فراخور دریافت خود از این مقوله به آن می پردازد ! گر چه پیش از کانت فیلسوفانی چون لایب نیتس و ولف و شاعران و نظریه پردازانی چون وردزورث و کولریچ و ولتر و دبدرو و کمی پیشتر لسینگ و و گوته در مورد زیبایی و مفهوم آن ـ اثر هنری و انتظارات و چشم انداز های آن نظریه پردازی کرده بودند ، اما با کانت و نقد قوه ی حکم اوست که زیبایی شناسی به دریافت های پس از روشنگری می رسد . کانت با پیش کشیدن" انقلاب کپرنیکی" در واقع انقلاب در مفاهیم و برداشت ها را پیش می کشد . او امر زیبا ـ تعریف از آن ـ رابطه ی آن با حس و ادراکات حسی ـ رابطه ی زیبایی با آگاهی و سر انجام امر زیبا را در شناخت شناسی بررسی می کند . نقد قوه ی حکم کانت با تأثیر از مفهوم زیبایی شناسی باومگارتن و در رد نظریات او که احساسات و ادراکات حسی ما تمایز میان دریافت زیبایی هنری و زیبایی طبیعی را ممکن می سازد ، بر وجه تخیل ما و سهم آن و" شاید متحد با مفاهمه " تأکید می ورزد و معتقد است که " حکم ذوقی " حکمی زیبایی شناختی ست . " برای تشخیص این که چیزی زیبا ست یا نه تصور را نه به کمک فاهمه به عین برای شناخت ، بلکه به کمک " قوه ی متخیله"[ شاید متحد با فاهمه] به ذهن و احساس لذت و اِلم آن نسبت می دهیم . بنا بر این حکم ذوقی به هیچ وجه نه یک حکم شناختی و در نتیجه منطقی ، بلکه حکمی زیبا شناختی ست که از آن چنین بر می اید که مبنای ایجابی آن فقط می تواند مبنایی ذهنی باشد ! هر نسبت تصورات حتی هر نسبت ادراکات حسی ممکن است عینی باشد که در این صورت دال بر عنصر واقعی یک تصور تجربی ست ، مگر نسبت تصورات با احساس لذت و الم که دال بر هیچ چیزی در عین نیست ، بلکه در اثر آن ذهن چگونه گی متأثر شدن اش را از تصور احساس می کند . این حکم کلی که نخستین حکم ماندگارترین اثر کانت است مبنای تمام استدلالات او در تحلیل امر زیبا ـ امر والا ـ دیالکتیک قوه ی حاکمه ی زیبایی شناختی و روش شناسی قوه ی حاکمه ی زیبا شناختی ست ! کانت با پیش کشیدن تمام جلوه های ذوق و دریافت های قوه ی تخیل از مسئله ی زیبایی ـ زیبایی را نه امری عینی و نه امری ذهنی که با فاهمه سر و کار داشته باشد می داند ، بلکه آن را گونه یی از خوشایندی و ذوقی به تعریف در می آورد ! تفاوت نگاه کانت به امر ذوقی شاید در این باشد که برای نخستین بار بر جنبه های روان شناختی و ربط آن با امر زیبا ووالا در تحلیل از زیبایی یی شناسی تأکید می شود . اشراف کانت بر نقد دیالکتیکی مقولات و راه بری او به گسترش مفاهیم ، مقوله ی زیبایی شناسی پساکانتی را از انتزاع نظر و انضمامیت دریافت به حوزه ی تعاریف کلی وحدت جزء و کل و رابطه ی دیالکتیکی این دو را با هم و نیز رابطه ی زیبایی را با امر آگاهی به مرحله ی تازه ای می کشاند که با دریافت های هگل از مسئله ی آگاهی روح و سیر تحول آن با زیبایی شناسی و تاریخ و نیز محدوده ها و فرافکنی ها ی آن در مباحث فلسفی و نظری مؤثر می افتد ! اگر کانت ذوق و تخیل ما و نوعی خوشایندی و لذت را در مورد زیبایی در نظر دارد و تأثیر این دریافت را در اذهان نظریه پردازان پس از خود به یکی از پرنفوذ ترین نگاه ها به امر زیباشناسی پس از افلاتون و ارسطو تبدیل می کند ، اما با دیوید هیوم است که " تجربه های حسی " و اتتقال این تجربه ها در معنا دهی به زیبایی دریچه ای دیگر بر نظریه ی دریافت از زیبایی شناسی گشوده می شود . او در مقاله اش با عنوان" معیار ذوق " بر این باور است که" قواعد هنر بر اساس مشاهده ی احساس های مشترک طبع آدمی ایجاد شده اند . اساس آن ها همان اساس همه ی علوم دیگر ، یعنی تجربه ا ست . قواعد هنر چیزی جز یک سلسله مشاهدات عمومی نیستند که در باره ی آنچه در همه کشورها و درهمه ی روزگاران خشنود کننده تشخیص داده شده اند ، صورت گرفته اند ! " بدینسان دیود هیوم امر انتقال حس از طریق تجربه والقاء گری آن را از حسی به حسی ممکن می داند و آن را عمومیت می دهد ! با این نگاه شاید چنین تصور شود که دریافت ذوقی کانتی که امری مربوط به قوه ی تخیل ما از امر زیبا ست کم رنگ می شود ، اما اگر چه انتقال تجربه وجه بارز نگاه هیوم است ، او نیز این تمایز را در دریافت از زیبایی قائل می شود که می گوید : " هر چند اصول مربوط به امور ذوقی عمومیت دارند و تقریباٌ نه کلاٌ در همه ی آدمیان یکسان اند ولی شمار اندکی از آن ها از نظر دادن در باره ی هر اثر هنری با قرار دادن احساس خود به عنوان معیار زیبایی ، اهلیت وشایستگی لازم را دارند ! " شناخت شناسی کانتی در باب زیبایی عمده ترین نظریه در باب زیبایی شناسی پس از روشنگری ست .اما با نظریه ی زیبایی شناسی هگل است که ما به نقظه ی اوج و نتیجه ی نهایی کل جریانات زیبایی شناسی اروپایی می رسیم . "هگل البته با تفاوت هایی ـ تمام گفته های کانت و شیلر ـ شلینگ و زولگر را اگر بخواهیم خود را به واضع ترین پیشینیان او محدود کنیم ، جمع بندی می کند و آن را در نظامی زیبا شناختی وارد می کند که به نوبه ی خود بخش کوچکی از فلسفه ی همه جانبه ی ذهن وتاریخ و طبیعت است . امروزه دریافته ایم که هگل یکی از مؤثرترین رجال تاریخ بشری است ! "
زیبایی شناسی ، دریافت ها و تعابیر 1 راه بردن به مفهوم زیبایی شناسی در پیوند با در یافت از معنای هنر است که متداول ترین و در عین حال پذیرفته ترین روش ممکن بر این امر است . اما همین به ظاهر متداول ترین و پذیرفته ترین روش ، تاریخ پرسش از این مقوله " زیبایی شناسی " را به درازای تاریخ فلسفه و نظریه در معنا دهی به مقولات ذهنی بشر می کشاند ! زیبا ، زیبایی ، خوش آیند ، خوش آمده گی و همچنین لذت بردن و در حالتی از درون ِ جان قرار گرفتن و به گونه یی از خوشی دست یافتن ، و توصیفی از آن که از توصیفات روزمره گی خارج است ، به دست دادن ، امری است که در ربط با دریافت ذهنی از مقوله ای قابل حصول است که ما آن را در اثر هنری می شناسیم . اثر هنری برداشت و دریافت هنرمند است از آن چه مشاهده می کند ؟ احساس می کند ؟ می اندیشد و ابراز می کند ؟ تفاوت این دریافت با دیگران از چه جهت است ؟ این تفاوت که در چشم بیننده و یا دریافت های حسی او و نیز معنا دهی به اثر خود را بر می نمایاند ، در تعریف هنرمندانه از موضوع می گنجد ؟ یا ما نمایش و تبارز هنرمندانه از موضوعی را در وجهی ورای آنچه که در موارد دیگر در تعریف می آیند به تعریف می کشیم ؟ این وجه تفاوت که با دریافتی حسی تر ، عاطفی تر و ریز بین تر در ما سر بر می کند ، وجه دریافت زیبایی شناختی ما از موضوع اثر هنری است . برای تعریف زیبایی شناسی ، خود اثر هنری ست که این تعریف را میسر می سازد . و گر نه زیبایی شناسی مقوله یی نیست که بتوان به طور مجرد و انتزاعی به آن دست یافت . زیبایی امر درونی اثر هنری ست ، همزاد و هم پیوند با آن است . هنرمند آن را نمی آفریند ، چیزی نیست تا هنرمند به آن اضافه کند ، بلکه آن گاه که اثر از اعمال نفوذ هنر مند فارغ شد خود را به نمایش می گذارد . با استقلال اثر از هنرمند است که زیبایی اثر به دریافت زیبایی شناسی راه می بَرَد ! مقوله ی زیبایی شناسی به مفهوم امروزی نخستین بار توسط باومگارتن به کار برده شد . اما تفاوت نگاه زیبایی شناختی از نگاهِ روزمره گی به امور و راه بردن به چگونگی معنا دهی و دریافت از اثر هنری قدمتی شاید به قدمت تاریخ اندیشگی بشر داشته باشد ! با افلاتون بود که این نگاه متفاوت به سئوال اساسی دریافت از اثر هنری مبدل شد . او بود که در کتاب دهم از جمهوری در گفت وگوی با کلاوگن دریافت تقلید و بازنمایی را به چالش کشید . تقلید و بازنمایی ، روایت سوم از حقیقت است که بنا به گفته ی افلاتون در اثر هنری به القاءگری می رسد ! افلاتون با پیش کشیدن این سئوال اساسی که اثر هنری شعر حماسه تراژدی و نمایش قرار است چه چیزی در رسیدن به مدینه ی فاضله ی او را هموار سازد از کلاوگن می پرسد : آیا ما می توانیم او را سازنده ی تخت بنامیم ؟ گفت : آری ! او را می توان سازنده ی تخت خواند . گفتم : بسیار خوب ، آیا سازنده ی چیزی را که از حقیقت سه مرحله دور است مقلد می نامی ؟ گفت : آری ! گفتم : بسیار خوب ! این نکته را در نطر داشته باش ، آیا هنر نقاشی ذات و ماهیت چیزها را مجسم می سازد یا نمود و صورت آن ها را ؟ به عبارت دیگر ، نقاشی تقلید حقیقت است یا تقلید ظاهر ؟ گفت : تقلید ظاهر و نمود ! گفت وگوی افلاتون با کلاوگن بر آن است تا راه بردن به حقیقت را تنها از طریق دانایی بر آن ممکن سازد ، زیرا به گمان افلاتون تقلیدگر ـ هنرمند با مجسم کردن نمودی از حقیقت چیزی قادر به دریافت حقیقت آن چیز نیست . این امر برای افلاتون که کمال مطلوب را در مفید بودن و سودمندی چیزی می داند تا آن حد حائز اهمیت است که کار شاعری را کاری عبث و دور از حقیقت و نوعی فریبکاری می داند . او می گوید گفتم : اکنون که از این تحقیق فارغ شدیم در تعریف از مقلد وقت آن است که به شاعران تراژدی نویس خصوصأ به هومر که آموزگار و پیشوای ایشان است بپردازیم . گروهی می گویند آن شاعران همه ی فنون و هنرها را می شناسند و به همه ی مسائل مربوط به فضیلت و رذیلت بشری و همه ی امور الهی واقف اند ، زیرا شاعر خوب اگر موضوع گفتار خود را نشناسد نمی تواند در باره ی آن شعری زیبا بسراید ؛ پس لازم است این نکته را بررسی کنیم که آیا آن گروه نیز مردمانی ساده لوح اند که با مقلدانی برخورده و در نیافته اند که آثار آنان مشتی تصویر فریبنده و سه مرحله از حقیقت دور از حقیقت است و ایجاد آن ها بی آشنایی به حقیقت دشوار نیست ؟ یا عقیده ی ایشان درست است و شاعران به حقیقت همه ی موضوعات گفتار خود دانا هستند ؟ گفت : آری ، این نکته را باید روشن کنیم . گفتم : اگر کسی بتواند هم خود چیزی را بسازد و هم تصویر آن را آیا گمان می کنی همه ی عمر خود را به ساختن تصویرمی گذراند و تصویر را برتر از اصل می شمارد ؟ گفت : نه ! گفتم : پس اگر اصل چیزی را که تصویری از آن نمایان می سازد به راستی بشناسد وقت خود را صرف اصل می کند و بدین سان آثار بزرگ و حقیقی از خود به یادگار می گذارد تا به جای این که او ستایشگر دیگران باشد ، دیگران به ستایش او زبان بگشایند ! رّد نظریه ی تقلیدوعبث بودن کار هنری شاید نخستین نظریه ی زیبایی شناختی طبیعت گرایانه است که افلاتون را می توان مبدع آن دانست . اما افلاتون با نگاه به امر خیر و سودمندی اعمال انسانی ، با طرد کردن شاعران از آرمان شهر خود دریچه ای می گشاید که بعدها و در طول زمان محل مناقشه و کشمکش نظریات گوناگون در باب چند و چونی در تعریف از هنر و زیبایی شناسی ست . ا فلاتون با پیش کشیدن نظریه ی تقلیدو یا حقیقت ، ارسطو را بر آن می دارد که در باب زیبایی ، فن شعر ، محاکات ( تقلید ) تراژدی ، کمدی ، تفاوت های صنعت گری و نقاشی و نمایش به تفصیل بحث کند .
کمی دیرتر اگر بپاید این شب مؤذن از بانگ صبح باز خواهد ماند و پیچیده بر خود گرمای مطبوعِ شولا را به انکار بر بانگ ِ" یا ایها المدثر " ترجیح خواهد داد ، و خواهد گذاشت تا آفتاب بر خوابزده گان ِ هزاره های جهل بتابَد و آن گاه جامه بتکاند بر خویش به عمد که لحظه ای به خواب شدم تا جهان تان بر آب شود و لابد خواهد گفت : رستگاری تان اگر این است بگذار که " لوط " شود این سرزمین تا " هبل " دوباره به جایگاه خدایی ش دیده شود ! کمی دیر تر اگر بپاید این شب معجزه گر خود بر انکار خواهد شد تا انتخاب خدا بر خلق ممکن شود . شهریار دادور ـ استکهلم 27 اگوست 2009
هنوز هیچ ننوشته ام از آنچه که می بایست آخرین باشد . آخرین صورت از تزلزل خویش به در نیامده است تا در کمال ِ غنای ِ جان یگانه شود بی هیچ واسطه ای ! " مایه ای مایه ای ، طبیعت ِ بزرگ بگذار رؤیایم را آغاز کنم " * آن سوی ِ خاطره های هنوز نیامده چیز هایی به" عکس " می شود که اگر از تاریکخانه ی ظهور بگذرد . . . شاید من این گونه نباشم که تا کنون بوده ام ! در عکس این گونه دیده می شود ـ من لاغر اندامی استخوان به در آمده از پوست که زهِ کمان کشیده با آخرین توان تا تیر به جان خود بنشانَد ، هدف ـ منم ! نزدیک نه . . . چند صد متر فاصله اگر باشد بهتر است . در عکس این گونه دیده می شوم من آخرین صورت از تزلزل خویش حالا به در می آید ! * کیتس شهریار دادور ـ استکهلم 23 اگوست 2009
چیزی باید رخ می داد تا شکاف میان ما به درّه منتهی می شد . درّه حالا" آن جا "ست تو آن سو به راه خود ومن این سو به کار خود . گزینه ای اگر بود ما هر یک گزینه ی خویشیم تک گوی ِ هم که هیچ نمی گوییم مگر خودِ خویش که مکشوف می شود بر ما ؛ و با این همه تو از من به تعریف می شوی و من از تو به نشانه می رسم . درّه میان ما ـ ما را به هم نمی رساند ما را به هم نمایه می کند ! 26 جون 2009
ناهوشیاران به گوش اند .. . گوش ها به گفتار و گفتار به هَرج می رود در ازدحام کوچه های پُر و پُری به لبریخته گی می رسد ، و از لبریخته گی ست که هرج به چیزی زائد تبدیل می شود تامعجزه ی گفتار بر ابژه ی بر" خاک نشسته گی " سر شود ! دریغا که چشم گاهی مغفولِ گوش می شود و باور ِ شب نشسته گان را در فریب زبان به آفتاب روز می برد ؛ و گاهی افسون معجزه شب را تا صلوة ظهر د رچشم و گوش نا هوشیاران چکه می کند تا لبریخته گی به چیزی زائد وا نموده نشود ! مرگ عریان اما از لبریخته گی ست که هیچ شکوهی به معنای مرگ با وقار نمی دهد ! شهریار دادور ـاستکهلم 27 جولای 2009
من می توانم تا پایان جهان هر چه که تو بخواهی ریسمان به شکل در آورم یعنی ببافم رشته به رشته از نخ به نخ و طرح بریزم از آنچه که تو می پسندی ؛ امّا مپندار که استاد چیره دست این کار گونه گونی ام یا هر چه که باید به طرح های من راه می برد آن گونه که تو می خواهی ! من طراح لحظه های خودم نقاش رشته های نخ به نخ ِ فکر های خود همین . من شاعرم ! شهریار دادور ـ استکهلم 29 فروردین 88 18 آپریل 2009
این که چیزی به رخ دادی تبدیل می شود همه ی آن چیزی نیست که باید از آن چه که بوده است عبور کند ! گاهی رخ دادی نمودِ نارسایی ِ رخداده های پیشین است . فریب ِ تغییر جذبه ی پر رنگِ تکمیل شده گی ست ، و این همه ی آن چیزی ست که راه را به بی راهه می برد ! راه نو سنگلاخِ پا نخورده ی پیش ِ رو ست که بر گذشتن از آن " ره رو" را به هراسی وسواس گونه می کِشد "رفتن یا نرفتن " تمام مسئله این است . شهریار دادور ـ استکهلم 19 جولای 2009
"حضور محض مهتاب " سیزده مارس 2005 بود که زنگ زد از تهران وگفت : سیاسی نمی خوام که برام بنویسی ! گفتم : اما من که ، میدونی کار دیگه ای ازم بر نمیاد . گفت : می دونم ؛ اما اگه ازت یه عاشقانه بخوام چی ؟ گفتم : تا چه جوری حس اش کنم . گفت : پس لطفاٌ چند بار این ملودی و ـ گوش کن و خوب به خاطر بسپار اش و با خودت تکرار اش کن تا تُو یادت بمونه ! بعد ، صدای پیانو و زمزمه ی خودش بود که در گوشم می نشست ومن را هم با زمزمه هایش با خود می برد . درام رم رم درام رام رام ددم دم دم ددم دم دم دد ای دای دای ددای دای دای . . ........................................ من با او خواندم و تند برای خودم نوشتم : تو رو مثل تو می دونم ببین از تو چه می خونم که مثل ِ بغض ِ پنهونی تو شب های ِ پریشونم ! 15 مارس2005 زنگ زدم و گفتم : عبدی جان ! کار را نوشتم . و چند بار شنید و بعد گفت : لطفاٌ فکس اش کن ! با هم به تکرار غم نیما را با صدای داریوش کار کرده بودیم . باعث این کار همایون خسروی بود ؛ دوستی که هنوز هم دوستش دارم ! ویلونیست و سلو نوازی که در کار اش استاد است ، بی ادعا و محجوب که جان وروزگار بر سر همین صدای حزن گذاشته است و هنوز به گمانم بر سر آن است که حزن درونی خودش و مردم اش را از همین ساز ملموس تر کند ! عبدی یمینی را دو بار دیدم در استکهلم و همین کافی بود تا بعد ها که به ایران بر گشته بود و در آنجا زندگی می کرد به یادش مانده باشد که از من یادی بکند و به من بگوید : کارهای اینجا چنگی به دلم نمی زند ، اگر می توانی کاری بنویس که در این جا بشود در اش آورد ! و من چه می توانستم بگویم اگر که نمی گفتم : عبدی جان ! از من همین بر می آید که از من می دانی . من اهل تن دادن به غیر ِ آنچه که از من و با من است بر نمی آیم حتی اگر که شخصی و عاطفی وعاشقانه باشد ! آن قدر منش و شخصیت و وقار داشت که تن به آلوده گی ندهد حتی اگر چه هیچگاه کار ی نکند ! این که کاری کرده است و یا می خواست بکند نمی دانم ، اما می دانم که باید بگویم به نقل از حافظ شاید : گفتم : که نه وقت سفرت بود چنین زود گفتا : که مگر مصلحت وقت در این بود . به پاس یادش و ارجمندی حضورش ترانه ای را که برایش ساخته بودم و او ملودی اش را ساخته بود واحتمالاٌ باید در کارهای به جا مانده اش باشد در اینجا می آورم تا حسی را که در من القاء کرده بود و خود به دریافت ِ حس مشترک از آنچه که او می خواست و آنچه که من نوشته بودم رسیده بود ، ارج گذاشته باشم و گفته باشم : اگر چه بسی توانممند بود ، اما بی ادعا بود و همین اصالت او بود به مثابه ی یک هنر مند ! تو رو مثل تومی دونم ببین از توچه می خونم که مثل بغض پنهونی تو شب های پریشونم تو رو مثل تو می دونم تو هر شعری که می خونم که مثل بوی بارونی ـ که از وصف تو حیرونم . تو مثل حس پروازی صدای ِ خوب یک سازی برای ِ این من ِ خسته رهایی ی ِ یه آوازی تو ای پیچیده در شب هام چو بوی ِ عطر ِ هر رؤیام کجای ِ قصه می خواهی ـ که بنویسم : تویی دنیام بذار تا عکسی از چشمات و یا یک تکه از شب هات بگیرم تو هوای ِ شعر بسازم پیش کش ِ رؤیات ! ببین چشمات چه جذابه زلال ِ برکه ی آبه که تو تاریکی شب هام حضور ِ محض ِ مهتابه . تو مثل حس پروازی صدای خوب یک سازی برای این من خسته رهایی ی ِ یه آوازی ! شهریار دادور ـ استکهلم 17 جولای 2009
دقّت که می کنم آفتاب ترجیح مطلق حضور است بر دیگر گونه های رنگ . برّاق ِزرد و سفیدِ رنگی که خیره گی ش از میانه ی سبزی سبزِ برگ چیزی ست نه مثل طلا نه مثل زرد ! شادی صبحگاه ام از صدای گنجشک است که یکریز به گوش پنجره می رسد . حقا که آفتاب صبح از پس شبی که به یاد های دور گفته می شد تصویر دیگری ست از آنچه که باید به شعر گفته شود . شعری به رنگِ تلالؤ آفتاب بر سبزی سبز برگ چیزی به مثل ذات نور . . . چیزی به مثل آنچه به من را می برد در نوشخواری صبحگاه با صدای گنجشک ! شهریار دادور ـ استکهلم 31 فروردین 88 20 آپریل 2009
جامه به تن سبز مکن سبز نمادِ دین بوَد شرک تو بوده ای که دین از تو به چشم ِ کین بوَد سرخ وسفید و ارغوان رنگ به رنگ لاله شد با تو چه می شود که سبز معرکه دار ِ این بوَد ـ کانچه تو می خواسته ای جلوه اش این چنین بود ؟ گول ببین هر آنچه هست ؛ ذات دغل ز دین بوَد ! میر حسین و احمدی هردو ز یک روایت اند هر دو به یک زبان از آن هست ـ تلاش شان که دین ، خالق ِ این زمین بوَد ! گول ببین که این" دو وان " سیّدنا به یک زبان تمشیّت از خدا برند ، آنکه به ذات ِ مطلق اش معرکه دار ِ دین بوَد . راه ِ تجات تو مگر فارغی از هم این و آن ور نه یکی از این دو سه پاشنه بر همین بود . جامه به تن سبز مکن سبز نماد ِ دین بوَد خاصه اگر که موسوی پرچم اش این چنین بوَد . پای بنه به کار زار جلوه نما به هر دیار پرچم ات آزادی ِتو هرچه به غیر ِ دین بود . شهریار دادور ـ استکهلم 8 جون 2009
تکرار واقعه هیچ زیبا نیست سَرخورده گی ست که از لذّت آرزو کم می شود ! این بار فاجعه اما با در نشستن ِ در بُهت مأیوس تر از لبخندهای مضحک ؛ در شکل جلوه های تراژدی ش بود . مرگی فجیع که دانته ی آلیگیری می باید ش نوشت . 27 جون 2009
بیست سال و چند ماه ِپیش وقتی رژیم جمهوری اسلامی خونریز در کشور قبرس رفیق کمونیستم" غلام کشاورز" را در خیابان باز ودر پیش چشم مادر وهمسر اش به گلوله بست و او را کشت ، من که با غلام رفیق بودم چه می توانستم بگویم اگر که بغضم را به فریاد تبدیل نمی کردم تا بُهت مرگ او که به سکوتم کشانده بود از سرم بپرد . ما حصل گشت و گذارم با یادهای غلام شعری شد که نامش را رویش ناگزیر نهادم و در ژانویه ی 1990 ـ 1368 هجری شمسی در مجموعه ی" از ارتفاع قله ی نام و ننگ" در صفحات 68ـ 69 توسط انتشارات آرش در استکهلم در آمد . این شعرچند روز پس از سروده شدن برای نخستین بار به هنگام خاکسپاری غلام کشاورز و در یکی از قبرستان های استکهلم در جمع دوستان و رفقایش خوانده شد . اگر این شعر جایگاه واقعی خودش را پیدا کرده باشد و آروزمندی کسانی را بیان کرده باشد که در ناگزیری تاریخ و جهان انسانی " رویش جان و جوانه ای "را به انتظار نشسته اند من خود را خوشبخت می دانم . گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام و شاخه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخمدار است با ریشه چه می کنید ؟ گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع می زنید با جوجه های نشسته ی در آشیانه چه می کنید ؟ گیرم که باد هرزه ی شبگرد با های و هوی نعره ی مستانه در گذر باشد با صبح روشن پر ترانه چه می کنید ؟ گیرم که می زنید گیرم که می بُرید گیرم که می کُشید با رویش ِ ناگزیر ِ جوانه چه می کنید ؟
" برای پیروزی هایش زیاده پیر شده " نیچه گاهی به اشتباه پنداشته بودم برای پیروزی هایم زیاده پیر شده ام . اما مرگ را هنوز مجال آن هست تا صباحی دیگر صبوح ام را در برآمدِ صدایی که از آن سوی خیابان به گوش می رسد نوشا نوش کنم و بعد . . در انتشارِ گرمای آفتاب بر سنگفرش خیابان در پاهای منتشر تکثیر شوم که می خواند : گیرم که می زنید گیرم که می بُرید گیرم که می کُشید با رویش ناگزیر ِ جوانه چه می کنید ؟ پس من هنوز برای پیروزی هایم پیر نشده ام ! شهریار دادور ـ استکهلم 19 جون 2009 29 خرداد 88
سرودی برای همخوانی ! تا بگسلد زنجیر تو از پای تو باید شود فریادِ تو بامِ بلند داد تو درگوش این دژخیمِ بد . این شومِ شب کردار بد این بد بتَر از بد بوَد دست تو اما دست من دست من اما دست تو زنجیری ار محکم شوَد بنیان این سد بر کنَد . بشکن ـ بسوزان ـ دود کن تو این بتِ مرگ آفرین تا بشکفَد در خاک ما صدها گل از صدها طنین ؛ آنگاه به رقصی جان فزا در شادی بی حد خود آزادی ات را شعر کن شعری به رنگِ سرخ ِ گل بر خاک ایران ات ببین ! شهریار دادور ـ استکهلم 17 جون 2009 27 خرداد 88
|
About
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 Links
شهریار دادور
سروده هایم |